من از حاجت چه لبریزم تو از اعطا چه سرشاری
من از حاجت چه لبریزم تو از اعطا چه سرشاری
تمام لطفها از چشمهی تو میشود جاری
تو باران را به گندمزار دلهامان فرستادی
صفای دِه تویی در سالهای سبزِ بسیاری
گره وا میکنی از پنجره فولاد گیسوها
تو امّید زنی تنها کنار تخت بیماری
زمین تا میخورم تو میتکانی رختهایم را
تویی که ناجی دلهای مانده زیر آواری
مرا که اینقدَر دور تو میگردم ببخش ، آخر
ندارم غیر قربانت شدن در زندگی کاری
من از قبل تولد خادم درگاه تو بودم
نشان خادمی در سینهی من میتپد،آری
سعیده کرمانی
تمام لطفها از چشمهی تو میشود جاری
تو باران را به گندمزار دلهامان فرستادی
صفای دِه تویی در سالهای سبزِ بسیاری
گره وا میکنی از پنجره فولاد گیسوها
تو امّید زنی تنها کنار تخت بیماری
زمین تا میخورم تو میتکانی رختهایم را
تویی که ناجی دلهای مانده زیر آواری
مرا که اینقدَر دور تو میگردم ببخش ، آخر
ندارم غیر قربانت شدن در زندگی کاری
من از قبل تولد خادم درگاه تو بودم
نشان خادمی در سینهی من میتپد،آری
سعیده کرمانی
شعر قبلی
دل است و دریغا که سامان بگیرد
شعر بعدی
همین که میدهی در بارگاه قدسی ات راهم
ختم و ترحیم و شهدا
مجموعه اشعار گریز به روضه
مجموعه اشعار ویژه محرم و صفر
مجموعه اشعار ویژه فاطمیه
مجموعه اشعار ویژه ماه رمضان