بلایی ناگهان آمد به روی آشیان من
بلایی ناگهان آمد به روی آشیان من
مُقَدّر بود تا آتش بسوزد جسم و جان من
و میخ داغ و سوزانی شکافد سینه من را
رسد در گوش مولایم شکست استخوان من
دلم خوش بود از جانم گُلم را تازه می چینم
ندانستم که محسن را به روی خاک می بینم
ندانستم که یک روزی علی در بند می گردد
گذارد فضه محسن را پر از خون روی ب...
مُقَدّر بود تا آتش بسوزد جسم و جان من
و میخ داغ و سوزانی شکافد سینه من را
رسد در گوش مولایم شکست استخوان من
دلم خوش بود از جانم گُلم را تازه می چینم
ندانستم که محسن را به روی خاک می بینم
ندانستم که یک روزی علی در بند می گردد
گذارد فضه محسن را پر از خون روی ب...
مداح گرامی: برای استفاده از خدمات بحارالاشعار لازم است وارد حساب کاربری شوید.
زمان لازم برای ورود به حساب کاربری کمتر از یک دقیقه
شعر قبلی
سخن از درد درون و جگر سوخته است
شعر بعدی
ساعت سخت عروج مادر است
فهرست
اشعار
روضه حضرت زهرا (س)
ختم و ترحیم و شهدا
مجموعه اشعار گریز به روضه
مجموعه اشعار ویژه محرم و صفر
مجموعه اشعار ویژه فاطمیه
مجموعه اشعار ویژه ماه رمضان