دانلود برنامه بحارالاشعار

هوش بزدود و ز سر برد ز دل طاقت و تاب

شعر مداحی روضه امام حسین (ع) - هوش بزدود و ز سر برد ز دل طاقت و تاب - شعر اسارت اهل بیت ، متن مداحی دروازه کوفه

هوش بزدود و ز سر برد ز دل طاقت و تاب
ستم کوفی و ظلمی که در آن ملک خراب
و آنچه دیدند در او آل علی رنج و عذاب
سر شاه شهدا طشت طلا بزم شراب

آتش افروخته این قصّه به کاشانۀ دل
گشت ازآتش او سوخته پروانۀ دل

پای بیمار به زنجیر ستم بسته چراست
عهدوپیمان خدا بسته و بشکسته چراست
تن اطفال ز بیداد و جفا خسته چراست
بسته‌ورسته و دلخسته و پیوسته چراست

در خرابی به خرابات دل مرد و زن است
کز چه بر پیر خرابات خرابه وطن است

زادۀ شیر خدا بسته به زنجیر جفا
بسته اندر رسن استاده برِ نسل زنا
سر شاه شهدا زیب ده طشت طلا
زینت طشت طلا و سر شاه شهدا

کی شود طالع از طشت طلا بدر تمام
یا که خورشید شود تافته در عین ظلام

زینب پرده نشین،‌ حضرت ناموس خدا
سرِّ برهان نبی آیت قاموس خدا
زده بر سطح زمین بام فلک کوس خدا
همه دم بوده بهر مرحله ناموس خدا

به طریقی شد در مجلس فرزند زیاد
که نه کس دیده و نشنیده و نه داشته یاد

تازیانه،‌ سرِ نیزه، سیه‌اش کرده بدن
پای در سلسله و بسته دو دستش به رسن
پاره‌پاره سلبی کهنه عیان داشت به تن
زآستین کرده نهان عارض چون برگ سمن

دید چون کین خداوند در آن بزم عیان
خویش را کرد نهان بین کنیزان و زنان

پور مرجانه به خشم آمد و بنمود سوال
گفت:کی‌قوم! که‌بود این‌زن فرخنده خصال؟
کز تکبر سوی ما نگرد اندر همه حال
گِردش آکنده کنیران ز یمین و ز شمال

زان‌میان گفت‌یکی، کین‌مه، فرّخ نسب است
زادۀ ماه عجم دختر میر عرب است

به نشاط آمد و رو سوی مه بطحا کرد
که شما را چه نگر شد که خدا رسوا کرد
آیت کذب شما را به همه پیدا کرد
در‌به‌در ساخت به هر کشور و بی‌مأوا کرد

همه از دیدۀ خود ابر در آزار شدید
سر برهنه به سر کوچه و بازار شدید

حضرت عصمت صغری ز جگر آه کشید
ناله برداشت ز دل، پیرهن صبر درید
گفت کی لعن خدا بر تو و بر آل یزید
که نمودید شه دین خدا تشنه شهید

کس بجز فاسق بدکار نگردد رسوا
نشود کذب جز از چون تو لئیمی پیدا

دوستی جان بدهد گر به ره حضرت دوست
زان‌میان‌عشرت‌ودلشادی دشمن نه نکوست
آنکه را نیست‌بجزدوست‌نهان در رگ‌وپوست
ضربت نیزه و شمشیر کجا حاجب اوست

نکتۀ علَّم‌‌الاسماست به آدم مخصوص
بَر عزازیل بود اَنتَ رَجیمٌ منصوص

دست ناشسته فرا برد به سوی سر شاه
دید رخشنده سری زینت خور، غیرت ماه
گفت غالب تو شدی یا که من، ای نور اله!
بِنِگر زینب خود یافته در بزمم راه

ناگه از حلق شه افتاد یکی قطره‌ی خون
کرد سوراخیِ ران،‌ درد دلش را افزون

آن زمان زادۀ مرجانۀ مِی‌شومِ دغا
خواست خاموش کند نایرۀ نور خدا
دست ببریدۀ خود برد سوی چوب جفا
آه از چوب جفا و لب شاه شهدا

داد از آن ظلم که ارکان جهان کرد خراب
آه از آن جور کز آن شد دل یحیی بی‌تاب


میرزایحیی مدرس اصفهانی

130
شعر بعدی