دانلود برنامه بحارالاشعار

روی پرهای فرشته کعبه ای عالی مقام

شعر مداحی روضه امام حسین (ع) - روی پرهای فرشته کعبه ای عالی مقام - مداحی ورود کاروان امام حسین به کربلا

(ورودیه)

روی پرهای فرشته کعبه‌ای عالی مقام
می‌رود در بینِ صحرا می‌رود بیت‌ُالحرام

می‌رود دریا ، به دنبالش مدینه مثل رود
می‌رود باران ، به دنبالش مدینه تشنه کام

آفتابِ مکه در محمل نشست و بار بست
صبح و شامِ مکه بعد از آن فقط شد شام شام

رد شد از یثرب رسول‌الله فرمود: الوداع
رد شد از سمتِ نجف شاه نجف گفتا سلام

کیست او نورِ مفاتیح‌الجنانی مستجاب
کیست او طوفانی از نهج‌البلاغه در کلام

کیست او وقتی که زهرا را ادامه می‌دهید
حجة‌الله است زهرا دخترش قائم مقام

فاطمه وقتی تجلی کرد زینب نام شد
فاطمه شب‌های قدر و زینبش ماه صیام

کیست: اقیانوس آرام است اما با حسین
مرتضایی در حجاب و ذوالفقاری در نیام

کیست زینب ابتدایِ حاء و سین و یا و نون
کیست زینب انتهای شعرهای ناتمام

حق بده عُمان اگر از زینب‌اللهی نوشت
حیرتش بود و خودش با واژه‌های خام خام

این علی یا فاطمه یا که حسن یا که حسین...
در شگفتم از زنی اینگونه دارد چند نام

آسمان در کُلِ عمرِ آسمانی‌اش ندید
از تمامیِ برادرها کنارش جز قیام

سایه‌اش را چشم همسایه ندیده نیم قرن
سایه‌اش هرچند باشد بر دو عالم مستدام

کَس ندیده کوه را وقتی که می‌آید چنین
کَس ندیده چادری اینگونه غرقِ استلام

کربلا در کربلا آمد اگر زینب رسید
کربلا شد کربلا با نام زینب والسلام

بین عرش و فرش حائل زانویِ عباس بود
ورنه عالم را نباشد طاقتِ آن نیم گام

در شگفتم از زمینی که تحمل می‌کند
تا که او آهسته بگذارد قدم با احترام

جعفر و عون و محمد قاسم و اکبر همه
گِرد او هستند گیرند از دو دستش هرکدام

گِرد گردش از برادرها شلوغ افسوس گفت :
آه از حُسنِ شروع وای از حُسنِ ختام

چار پرده روی محمل داشت اما عاقبت
دید طوفان شد زمین خونین هوا شد سرخ فام

پرده‌های محملش را با حرم آتش زدند
می‌دود دنبال دخترها خدایا در خیام

خوب شد این صحنه را چشم عزیزانش ندید
شاه بانویی زمین اُفتاد در بینِ عوام

هرچه خانم گفت عباسم ولی او پانشد
وای از احوالِ زینب وای از چشم حرام

عاقبت همسایه‌ها دیدند او را بر زمین
عاقبت او دید شاگردانِ خود را رویِ بام

سخت‌تر از هر جراحت دیدن لبخند بود
از مسلمانهای کوفه از یهودی‌های شام

جای طفلان یتیم خسته بی‌بی ، خورد خورد
تازیانه جای آب و خیزران جای طعام

دید وقتی که کنیزش نان تعارف می‌کند
خواست از آنجا رود اما امان از ازدحام....

(حسن لطفی ۹۹/۰۵/۳۰)

450
شعر بعدی