از زلف پریشان تو دارم گله چندان
یوسف رحیمی
از زلف پریشان تو دارم گله چندان
از زلف پریشان تو از زلف پریشان
زلفت گره انداخته در کار دلم سخت
ای دوست مرا از سر خود وا مکن آسان
پنهان نکند راز مرا پرده ی اشکم
عمری ست که دل باخته ام، از تو چه پنهان
از عشق تو در آتشم، از آتش عشقت
حیرانم و حیرانم و حیرانم و حیران
یک شهر شود در پی ات آواره ی صحرا
کافی ست که من سر بگذارم به بیابان
هر لاله گرفته ست قنوت آمدنت را
این خاک ندیده ست به خود بعد تو باران
بازآی که در مقدم تو جان بفشانم
من زنده از آنم که به عشق تو دهم جان
از زلف پریشان تو دارم گله چندان
از زلف پریشان تو از زلف پریشان
زلفت گره انداخته در کار دلم سخت
ای دوست مرا از سر خود وا مکن آسان
پنهان نکند راز مرا پرده ی اشکم
عمری ست که دل باخته ام، از تو چه پنهان
از عشق تو در آتشم، از آتش عشقت
حیرانم و حیرانم و حیرانم و حیران
یک شهر شود در پی ات آواره ی صحرا
کافی ست که من سر بگذارم به بیابان
هر لاله گرفته ست قنوت آمدنت را
این خاک ندیده ست به خود بعد تو باران
بازآی که در مقدم تو جان بفشانم
من زنده از آنم که به عشق تو دهم جان
شعر قبلی
آقا بگو به درد تو آیا نمی خوریم؟
شعر بعدی
آشفتۀ كار روزگاريم ولى
ختم و ترحیم و شهدا
مجموعه اشعار گریز به روضه
مجموعه اشعار ویژه محرم و صفر
مجموعه اشعار ویژه فاطمیه
مجموعه اشعار ویژه ماه رمضان