نقاش حسن نقش رخ یار می کشید
نقاش حُسن نقش رخ یار می کشید
تبدار بود و با تن تبدار می کشید
می خواست نقش زلف و رخش را قلم زند
مهتاب را میان شب تار می کشید
نقش جبین او چو مه چارده کشید
ابروی او کمان کماندار می کشید
چشمان او چو دُرّ به صدف رسم می نمود
غلتان چنان که دُرّ گُهر بار می کشید
نازک نوک قلم بتراشید و تیز تر
مژگ...
تبدار بود و با تن تبدار می کشید
می خواست نقش زلف و رخش را قلم زند
مهتاب را میان شب تار می کشید
نقش جبین او چو مه چارده کشید
ابروی او کمان کماندار می کشید
چشمان او چو دُرّ به صدف رسم می نمود
غلتان چنان که دُرّ گُهر بار می کشید
نازک نوک قلم بتراشید و تیز تر
مژگ...
مداح گرامی: برای استفاده از خدمات بحارالاشعار لازم است وارد حساب کاربری شوید.
زمان لازم برای ورود به حساب کاربری کمتر از یک دقیقه
شعر قبلی
عمری گدای شام و سحرهای این دریم
شعر بعدی
بی علی در کوچه های تنگ دنیا گم شدیم
ختم و ترحیم و شهدا
مجموعه اشعار گریز به روضه
مجموعه اشعار ویژه محرم و صفر
مجموعه اشعار ویژه فاطمیه
مجموعه اشعار ویژه ماه رمضان