لطفی کن و بیا شب هجران سحر شود
لطفی کن و بیا شب هجران سحر شود
چشمم به شوق دیدن چشم تو تر شود
از بس که انتظار مرا پیر کرده است
اصلا عجیب نیست کمانی کمر شود
خو کرده ام به گریه درین کوی بی کسی
جا دارد از تنم همه جانم به در شود
زانو گرفته ام به بغل چون یتیم ها
آرامِ هر یتیم کنار پدر شود
اما خوشم در آتش عشقتو سوختم
بلکه دلت بسوز...
مداح گرامی: برای استفاده از خدمات بحارالاشعار لازم است وارد حساب کاربری شوید.
زمان لازم برای ورود به حساب کاربری کمتر از یک دقیقه
شعر قبلی
بهار می رسد اما دلی غزل خوان نیست
شعر بعدی
آه ای سحر طلوع کن از شام تار من
ختم و ترحیم و شهدا
مجموعه اشعار گریز به روضه
مجموعه اشعار ویژه محرم و صفر
مجموعه اشعار ویژه فاطمیه
مجموعه اشعار ویژه ماه رمضان