شعر مداحی حرکت کاروان امام حسین از مدینه
مدینه! امامت کجا میرود؟
سفر کرده سوی خدا میرود
دلِ شب، غریبانه تنها حسین
نهان از همه چشمها میرود
مدینه! چه آرامی و ساکتی
امام غریبت کجا میرود؟
مدینه! زعباس و ا کبر بپرس
اگر میرود شب، چرا میرود؟
مدینه! تماشا کن این قافله
چه عاشق سوی کربلا میرود
اگر جان به بزم بلا میبرد
علیاصغرش را کجا میبرد؟
فضا محو تاب و تب زینب است
گمانم که وقت نماز شب است
همه هاشمیات، مشغول ذکر
بیابان پر از نغمۀ «یا رب» است
«طرِمّاح»! محمل به سرعت مران
که بانوی این کاروان زینب است
همه کودکان را هم امشب مدام
غریبانه ذکر خدا بر لب است
حسین است چون ماه و اطراف او
فروزنده هفتاد و دو کوکب است
بیابان! بزن نالهای دلنشین
که دخت علی گشته محمل نشین
عجب کاروانی، خدا یارشان
اجل آید از ره به دیدارشان
متاعِ همه گشته خونِ گلو
خداوند عالم خریدارشان
شود حجّشان با شهادت شروع
اسارت بود آخرِ کارشان
گواهی دهم در کنار فرات
بوَد آبشان خون رخسارشان
چو اینان عزیزان پیغمبرند
مبادا کنی ای فلک خوارشان
قضا را چه امری مقدر شده؟
که سقّا پریشانِ اصغر شده
در این کاروان کودکی شیرخوار
به دامان مادر کشد انتظار
که روزی در آغوش گرم پدر
کند تشنه لب، جان خود را نثار
بپاشد پدر خون او را به عرش
کند هدیه بر ذات پروردگار
در آغوش خون خدا پر زند
به دامان زهرا بگیرد قرار
به بابا بگوید که با دست خویش
سپر کن به تیر و به خاکش سپار
به سقا بگویید آبش دهد
ز خون دو بازو، گلابش دهد
به زینب بگویید: با سوز و آه
بوَد کعبهات گودی قتلگاه
به اکبر بگویید: بابا کند
چگونه به زخم جبینت نگاه؟
به زهرا بگویید: از کعب نی
شود پیکر دخترانت سیاه
به قاسم بگویید: خون سرت
خضابِ رُخَت می شود بیگناه
به طفلان بگویید: در زیر خاک
بیارید از ترس دشمن پناه
به "میثم" بگویید اشک روان
فرستد به دنبال این کاروان
حاج غلامرضا سازگار
سفر کرده سوی خدا میرود
دلِ شب، غریبانه تنها حسین
نهان از همه چشمها میرود
مدینه! چه آرامی و ساکتی
امام غریبت کجا میرود؟
مدینه! زعباس و ا کبر بپرس
اگر میرود شب، چرا میرود؟
مدینه! تماشا کن این قافله
چه عاشق سوی کربلا میرود
اگر جان به بزم بلا میبرد
علیاصغرش را کجا میبرد؟
فضا محو تاب و تب زینب است
گمانم که وقت نماز شب است
همه هاشمیات، مشغول ذکر
بیابان پر از نغمۀ «یا رب» است
«طرِمّاح»! محمل به سرعت مران
که بانوی این کاروان زینب است
همه کودکان را هم امشب مدام
غریبانه ذکر خدا بر لب است
حسین است چون ماه و اطراف او
فروزنده هفتاد و دو کوکب است
بیابان! بزن نالهای دلنشین
که دخت علی گشته محمل نشین
عجب کاروانی، خدا یارشان
اجل آید از ره به دیدارشان
متاعِ همه گشته خونِ گلو
خداوند عالم خریدارشان
شود حجّشان با شهادت شروع
اسارت بود آخرِ کارشان
گواهی دهم در کنار فرات
بوَد آبشان خون رخسارشان
چو اینان عزیزان پیغمبرند
مبادا کنی ای فلک خوارشان
قضا را چه امری مقدر شده؟
که سقّا پریشانِ اصغر شده
در این کاروان کودکی شیرخوار
به دامان مادر کشد انتظار
که روزی در آغوش گرم پدر
کند تشنه لب، جان خود را نثار
بپاشد پدر خون او را به عرش
کند هدیه بر ذات پروردگار
در آغوش خون خدا پر زند
به دامان زهرا بگیرد قرار
به بابا بگوید که با دست خویش
سپر کن به تیر و به خاکش سپار
به سقا بگویید آبش دهد
ز خون دو بازو، گلابش دهد
به زینب بگویید: با سوز و آه
بوَد کعبهات گودی قتلگاه
به اکبر بگویید: بابا کند
چگونه به زخم جبینت نگاه؟
به زهرا بگویید: از کعب نی
شود پیکر دخترانت سیاه
به قاسم بگویید: خون سرت
خضابِ رُخَت می شود بیگناه
به طفلان بگویید: در زیر خاک
بیارید از ترس دشمن پناه
به "میثم" بگویید اشک روان
فرستد به دنبال این کاروان
حاج غلامرضا سازگار
شعر قبلی
من از این وعده ی دیدار بدم می آید
شعر بعدی
وقتی که میرفتند،دنیا گریه میکرد
فهرست
اشعار
روضه امام حسین (ع)
ختم و ترحیم و شهدا
مجموعه اشعار گریز به روضه
مجموعه اشعار ویژه محرم و صفر
مجموعه اشعار ویژه فاطمیه
مجموعه اشعار ویژه ماه رمضان