تا که چشمش به قتلگه افتاد
تا که چشمش به قتلگه افتاد
دید ای وای سبط پیغمبر
گیر یک مشت قاتل افتاده
زیر شمشیر و دشنه و خنجر
دست خود را ز دست عمه کشید
سوی گودال میدوید آنگاه
با رجز گفت ای حرامیها
من یل مجتبا یم عبدالله
در رگم خون مجتبی جوشد
همچو قاسم منم دلیر و یلی
شیر هستم ز بیشه ی توحید
حسنی زاده ام ز نسل علی
نوه ی شاه ...
دید ای وای سبط پیغمبر
گیر یک مشت قاتل افتاده
زیر شمشیر و دشنه و خنجر
دست خود را ز دست عمه کشید
سوی گودال میدوید آنگاه
با رجز گفت ای حرامیها
من یل مجتبا یم عبدالله
در رگم خون مجتبی جوشد
همچو قاسم منم دلیر و یلی
شیر هستم ز بیشه ی توحید
حسنی زاده ام ز نسل علی
نوه ی شاه ...
مداح گرامی: برای استفاده از خدمات بحارالاشعار لازم است وارد حساب کاربری شوید.
زمان لازم برای ورود به حساب کاربری کمتر از یک دقیقه
شعر قبلی
منم عبداله و از ذریه پنج تنم
شعر بعدی
ای عمو پاشو که نور چشم زهرا آمده
ختم و ترحیم و شهدا
مجموعه اشعار گریز به روضه
مجموعه اشعار ویژه محرم و صفر
مجموعه اشعار ویژه فاطمیه
مجموعه اشعار ویژه ماه رمضان