دانلود برنامه بحارالاشعار

ای جان به لب آمده بگذار بمیرم

شعر مداحی روضه امام کاظم (ع) - ای جان به لب آمده بگذار بمیرم

ای جان به لب آمده بگذار بمیرم
واکن گره ی کور من از کار بمیرم
راضی به‌ چه هستی به سرم آر بمیرم
داد از تو بدادم برس ای یار بمیرم

ای مرگ بیا راحتم از اینهمه غم کن
بال و پر‌ من باز از این بند ستم کن

خورشید لب بامم و در حال افولم
من نور دل حیدر و زهرای بتولم
در سلسه از سلسه‌ ی پاک رسولم
از سلسله و سیلی و سلول ملولم

در هیچ قفس نیست گرفتار تر از من
کی دیده فلک دیده ی خونبار تر از من

جز خالق دادار مرا دادرسی نیست
نالیده ام آنقدر که دیگر‌ نفسی نیست
تنها نه گرفتار چو من هیچ کسی نیست
بر هیچ گرفتار هم اینسان قفسی نیست

برشرح سرا پام که نیلی و کبود است
این‌ بس که نگهبان من از قوم یهود است

زاندم که سپردند به این کافر گبرم
لبریز شد از خون دلم کاسه ی صبرم
دلتنگ در این تنگ تر از خانه ی قبرم
بر راه بود دیده ی گریانتر از ابرم

تا پیش تر از قاتلم آید به سر من
یا پیک‌ اجل ، یا پدرم ، یا پسر من

ایکاش که می کشت مرا خصم‌ یهودم
میکرد جدا کاش سر از جسم کبودم
ایکاش ‌که آتش زده و سوخته بودم
آنسان که‌ نمی ماند نشانی ز وجودم

می کشت ولی نام دل آرام ‌نمی برد
می کشتم و از مادر من نام ‌نمی برد

بی رحم تر از او همه بغداد ندارد
بغداد نه تنها که جهان یاد ندارد
دارد دلی از سنگ که جلاد ندارد
از اوست که تن قدرت فریاد ندارد

ایکاش غریبی به چنین حال نیفتند
راهش به چنین چاه و سیه چال نیفتد

سخت است شب و روز کسی گم شده باشد
در سینه مسیر نفسی گم شده باشد
فریاد کسی در قفسی گم شده باشد
از طایفه ای دادرسی گم شده باشد

یا رب نه فقط دور بود ، دوست از این چاه
حتی نبود دشمن من هم به چنین چاه

حیدر توکلی

114
شعر بعدی