از آن روزی که گردیدم گدای درگه سلطان
از آن روزی که گردیدم گدای درگه سلطان
ز یُمن مقدمش گشتم میان جمع حق گویان
به غیر از مدح آل او نبودم در جهان کاری
نگشتم بر خم مویی به غیر موی او حیران
به آب و دانه اش عادت نمودم چون کبوترها
به دست دیگری هرگز نکردم دیگر اطمینان
اگر یک قطره آوردم ز اشک دیده بهر او
به جایش هِدیِه آوردم هزاران بحر از احسان
من از اوصاف او دارم قوام این مسلمانی
شمیم صحن و ایوانش مرا محکم کند ایمان
ز سقٌاخانه اش غافل فقط رفع عطش سازد
کنی گر قصد استشفا نمی گردی تو در خسران
نفوس عاشقانش را انیس مهربان باشد
اگر هم دور باشی از ضریح او به هر میزان
کجا گردد به پوز سگ نجس دریای پاکی ها
همه خادم به خورشیدند در سرتاسر ایران
برایش "عسکری" جز من هزاران جان فدا باشد
رضایی تر شدیم امروز تا اعمی شود شیطان
سید عسکر رئیس السادات