آلوده دامن ، خود را رساندم


مجموعه : مناجات با خدا
قالب شعر : زمزمه
بازدید : 102

آلوده دامن ، خود را رساندم
بر روی شانه ، بارم کشاندم
امّا همیشه ، ردّم نکردی
من نامه خود ، با گریه خواندم

يا ربي العفو

اصلاً ندارم ، دیگر تواضع
کو بندگی و حال تضرع
در طول عمرم ، کاری نکردم
دارم ولی من ، از تو توقع

يا ربي العفو

سرخورده برگشت ، عبد فراری
آورده ام بی تو ، بد بیاری
در خانه بگذار ، من هم بمانم
این بنده شاید ، آمد به کاری

يا ربي العفو

دست گناهان ، بالم گرفته است
اشکی ندارم ، حالم گرفته است
مهدی که از من ، دارد گلایه
انگار قلب ، عالم گرفته است

يا ربي العفو

کار خرابم ، بسته به مویی
باید چه کرد از ، بی آبرویی
با روی بازت ، گفتی بیایم
گفتم بیایم ، من با چه رویی

يا ربي العفو

کو سر به زیری ، کو سر به راهی
افتاده ام از ، چاله به چاهی
حالا رسیدم ، در محضرت با
موی سفید و روی سیاهی

يا ربي العفو

ناز علی را ، نوکر خریده
بارِ گدا را ، حیدر خریده
با گریه عمری ، شبهای جمعه
گفتم حسین و مادر خریده

يا ربي العفو

از خیمه می کرد ، زینب نظاره
بر مادر خود ، میکرد اشاره
میگفت مادر ، گرچه می آمد
شمشیر و نیزه بر جسم پاره

مظلوم حسينم

حالا بریدم ، من از حسین دل
آمد به مقتل ، شمر سیه دل
او می دوید و من می دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل

مظلوم حسينم